سخن دانی
مترادفها
سخنوری، فصاحت
لغت نامه دهخدا
سخندانی. [ س ُ خ َ ] ( حامص مرکب ) سخن شناسی. ادیبی. شاعری. نیکو سخن گویی:
کسی را که یزدان فزونی دهد
سخندانی و رهنمونی دهد.فردوسی.گبر را گفت پس مسلمانی
زین هنرپیشه ای، سخندانی.سنایی.نیست درعلم سخندانی و در درس سخا
مفتیی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر.سوزنی.چشمه حکمت که سخندانی است
آب شده زین دو سه یک نانی است.نظامی.بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را.سعدی.سخندانی وخوشخوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم.حافظ.
فرهنگ عمید
سخن دان بودن.
فرهنگ فارسی
۱ - سخن شناسی ادیبی. ۲ - شاعری. ۳ - نیکو سخن گویی.
جمله سازی با سخن دانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شعر من بگذار و یک بیت سنایی کار بند کان سخن را چون سخن دانی تو باشد مشتری
💡 ور سخن دانی ندانی راحت از دور فلک کز فلک مکارتر زیر فلک مکار نیست
💡 از سر ذوق است این گفتار ما گر بدانی این سخن دانی خوش است
💡 توییکه قدر سخن دانی و عیار هنر برآن صفتکه پیمبر رموز قرآن را
💡 گمانی برم شهریارا که ناید تو را در سخن دانی من گمانی
💡 داد از بیداد تو عطار مسکین دل ز دست دست آن داری که تو داد سخن دانی دهی