لغت نامه دهخدا
غایبی. [ ی ِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی غایب. غیبت: تا ناپدید شوند بروشنائی آفتاب و این غایبی بامدادین بود. ( التفهیم ).
غایبی مندیش از نقصانشان
کو کشد کین از برای جانشان.مولوی.
غایبی. [ ی ِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی غایب. غیبت: تا ناپدید شوند بروشنائی آفتاب و این غایبی بامدادین بود. ( التفهیم ).
غایبی مندیش از نقصانشان
کو کشد کین از برای جانشان.مولوی.
غیبت ناپدیدی. یا غایبی مرصع. سازیست از ذوات الاوتار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از آن دم که از چشم من غایبی حضوری ندارم خدا حاضر است
💡 از نظر غایبی ولیک توان چون خورشید از تو در هر سر کو نور فراوان دیدن
💡 شمایل تو در آیینهٔ دو چشم من است به حکم عشق نه تو غایبی نه من مهجور
💡 ای سرو روان و راحت نفس و روان هر چند که غایبی فراموش نهای
💡 آن وقت که غایبی همت میبینم هرجا که نگه میکنمت میبینم
💡 ای غایبی که کرده یی از مثل خود سوال خواهی جواب حاضر اینک من ایدرم