ماحضری

لغت نامه دهخدا

ماحضری. [ ح َ ض َ ] ( ص نسبی، اِ مرکب ) به تصرف فارسیان، طعام قلیل بی تکلف که بوقت حاجت موجود و حاضر باشد. ( غیاث ). طعام قلیل بی تکلف که به وقت حاجت موجود و حاضر باشد. ( ناظم الاطباء ). حاضری:
هرچه در خانه داشت ماحضری
پیشش آورد و کرد لابه گری.نظامی.و رجوع به ماحضر شود.

فرهنگ فارسی

به تصرف فارسیان طعام قلیل بی تکلف که بوقت حاجت موجود و حاضر باشد

جمله سازی با ماحضری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از بهر خمار اشکن اگر صاف اگر درد در میکده گر ماحضری هست بگوئید

💡 آرندگان گفتندکه: کارفرمای حبیب، عذر می خواهدکه این ماحضری را خرج می کنید تا دیگر رسیدن.

💡 افزون بود از اختر گردون بشماره آنچ از کف او ماحضری باشد و مالی

💡 از خوان وی این ماحضری سرد نماید خاصه چو زمستان ز ره دور فرستد

💡 همه خون می‌خورم و زآنچه توان خورد، مگر غیر خون بر سر خوان، ماحضری نیست تو را؟

💡 گردون نزل ترا ماحضری ساختست وجه جواز سنبله برگ که از کهکشان

ایده آل یعنی چه؟
ایده آل یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز