لغت نامه دهخدا
قادسی. [ دِ سی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به قادسیه. ( الانساب سمعانی ). || ( اِخ ) مخفف قادسیه:
بزرگان که در قادسی با منند
درشتند و با تازیان دشمنند.فردوسی.که این قادسی دخمه گاه من است
کفن جوشن و خون کلاه من است.فردوسی.رجوع به قادسیه شود.
قادسی. [دِ سی ی ] ( اِخ ) حسین بن احمدبن محمدبن حبیب، مکنی به ابوعبداﷲ. از ابن مالک و ابن ماسی و ابوبکر معید و ابوالفضل زهری و جز ایشان روایت کند. ابن ماکولا گوید سماع هائی نیکو دارد که خود آنها را سروده است. خطیب گوید که وی روایاتی بدون اصل و مأخذ روایت میکرد اورا از این کار منع کردم و اصل آنها را از او خواستم، ولی وی از روش خود دست برنداشت، او را گفتم که اینجا در جامع منصور دیگر املاء روایت مکن مگر آنکه اصیل باشد. او جامع مزبور را ترک گفت و به جامع براثا رفت و برای رافضه املاء حدیث کرد، و ایشان را گفت که نواصب مرا از املاء فضائل اهل بیت منع کردند. وی در ذی قعده سال 446 هَ. ق. وفات یافت. ( الانساب سمعانی ).
قادسی. [ دِ سی ی ] ( اِخ ) رستم بن اسامه، مکنی به ابونعمان. وی از ابوالاحوص و علی بن مسهر و ابوبکربن عباس و ابوخالد احمر و عماربن سیف و عیسی بن یونس روایت کند. ابوحاتم از او حدیث شنیده و در مکه و قادسیه نوشته است. ( الانساب سمعانی ).
قادسی. [ دِ سی ی ] ( اِخ ) علی بن احمد قطان. از عبدالحمیدبن صالح روایت کرده و جعفربن محمدبن نصیر خلدی از او روایت کند. ( سمعانی ).