لغت نامه دهخدا
غنچه دل. [ غ ُ چ َ / چ ِ دِ ] ( ص مرکب ) تنگدل و منقبض. غنچه خاطر. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). رجوع به غنچه خاطر شود.
غنچه دل. [ غ ُ چ َ / چ ِ دِ ] ( ص مرکب ) تنگدل و منقبض. غنچه خاطر. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). رجوع به غنچه خاطر شود.
تنگدل، دلتنگ، ملول.
( صفت ) تنگدل حزین ملول غنچه دل.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بس غنچه دل را که کند چاک به هر سو آن گل که به نوروز جوانی چمنی شد
💡 چون غنچه دل بشکفت از بوی نسیم وصل خار غم هجران را از دیده روان بر کن
💡 ای سرو، پای بستة سرو روان تو وی غنچه دل شکستة کنج دهان تو
💡 شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما
💡 آنکه چون گل نیست خندان از نسیم حب او باد او را غنچه دل غرق خون چون آبله
💡 پژمرده غنچه دل پر خون ز مهرگان بنمای رخ به تازگی که تویی نو بهار ما