غبار گشتن
مترادفها
خاکآلود شدن، گرد و غبار گرفتن
متضادها
باقی ماندن، ماندگاری
لغت نامه دهخدا
غبار گشتن. [ غ ُ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) گرد شدن. خرد گشتن. نرم شدن. ذره ذره شدن. و رجوع به غبار شدن شود:
این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار.خیام.خاکی که زیر سُم ِّ دو مرکب غبارگشت
پیداست تا چه مایه بود خونبهای خاک.خاقانی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) گرد شدن نرم و خرد گشتن ذره ذره شدن.
جمله سازی با غبار گشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بس است اینقدر از اختراع همت بیدل غبار گشتن و بر مسند هوا ننشستن