سپه کش

لغت نامه دهخدا

سپه کش. [ س ِ پ َه ْ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) سرلشکر. لشکرکش. ( شرفنامه ). کشنده سپاه. سردار سپاه. سپهبد:
سپه کش چو قارن مبارز چو سام
سپه تیغها برکشید از نیام.فردوسی.سپه کش چو رستم گو پیلتن
بیک دست خنجر بدیگر کفن.فردوسی.سپه کش بود گاه کینه دلیر
دو چل پور دارد چو پیل و چو شیر.فردوسی.سپه کشان پسران راز بهر خدمت او
همی دهند هم از کودکی کلاه و کمر.فرخی.بشادی باش و در شادی سپه کش باش و دشمن کش
بشاهی باش و در شاهی توانا باش و تهمت ران.فرخی.سپه کش چو گرشاسب گرد دلیر
که نخجیر او گرگ و دیو است و شیر.اسدی.سپه را که چون او سپه کش بود
چه پیش آب دریا چه آتش بود.اسدی.

فرهنگ عمید

فرماندهِ سپاه که سپاه را به جنگ ببرد، لشکرکش.

فرهنگ فارسی

سرلشکر لشکر کش کشنده سپاه

جمله سازی با سپه کش

💡 مبین که تیغی و زنگی کسی تواند کرد بجز سپه کش آفاق فخر دین زنگی

💡 سپهدار او توس نوذر نژاد سپه کش چو گودرز با فر و داد

💡 همی بسوزن رمحت بسا که بر دوزد سپه کش ظفرت کیسه های استظهار

💡 صف آرای پیلی کمربند شیری جهانگیر گردی سپه کش سواری

💡 سپه را که چون او سپه کش بود چه پیش آب دریا، چه آتش بود

💡 بهر جنس بگذاشت یک سر نفر که باشد سپه کش دران بوم و بر