سخت جانی

لغت نامه دهخدا

سخت جانی. [ س َ ] ( حامص مرکب ) گران جانی:
آزاد کنم ز سخت جانی
وآباد کنم به سخت رانی.نظامی.شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.شکیبی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

حالت و کیفیت سخت جان.
گران جانی

فرهنگستان زبان و ادب

{hardiness, stress tolerance} [کشاورزی-زراعت و اصلاح نباتات] میزان مقاومت موجود زنده در مقابل تنش های محیط

جمله سازی با سخت جانی

💡 ساغر دل از نگاهی چشمه سیماب شد بعد از این در عشق لاف سخت جانی مشکل است

💡 بگذر از آزار من، کز سخت جانی کرده‌ام زیر تیغ انگشت زنهاری مکرر تیغ را

💡 می کنم از نامه و پیغام، اظهار حیات سخت جانی کرد آخر شرمسار او مرا

💡 ز سخت جانی آیینه حیرتی دارم که تاب جلوهٔ آن یار مهربان دارد

💡 بسوخت گرمی خونم چو آه تیرش را ز سخت جانی من اره گشت شمشیرش

💡 چون جرس عمری تپیدیم وز هم نگداختیم سخت جانی چند نالد بر دل بی‌درد ما