لغت نامه دهخدا
ساده لوحی. [ دَ / دِ ل َ / لُو ] ( حامص مرکب )ساده لوح بودن. ساده دل بودن. رجوع به ساده لوح شود.
ساده لوحی. [ دَ / دِ ل َ / لُو ] ( حامص مرکب )ساده لوح بودن. ساده دل بودن. رجوع به ساده لوح شود.
ساده لوح بودن ساده دل بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شکست از ساده لوحی شهپر پرواز روحم را به من از دوستان هر کس که روی دل نمود اینجا
💡 در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده اند ساده لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما
💡 می کند بیدار آب این سبزه خوابیده را تیغ را از ساده لوحی آشنای خط مکن
💡 صائب از بس ساده لوحی بر خیال عارضش بوسهها از دور امشب بر رخ مهتاب زد
💡 می گلگون چه سازد با دل پر خون من صائب؟ که من از ساده لوحی خون به خون پیوسته می شویم
💡 غافل است از سر آزاد و دل فارغ من ساده لوحی که به من تاج و کمر می بخشد