قایمی
لغت نامه دهخدا
قایمی. [ ی ِ ] ( ص نسبی ) قائمی. نسبت است به قائم بامراﷲ خلیفه عباسی. قائم بامراﷲ را خادمانی بود که از وی حدیث شنیدند و به وی منسوب شدند. ( الانساب سمعانی ).
قایمی. [ ی ِ ] ( اِخ ) ( قائمی ) صندل بن عبداﷲ مکنی به ابوالحسین و ملقب به مخلص مردی جلیل القدر است. وی از ابوالحسن احمدبن محمد یفور بزاز روایت کند و ابوالمعمر انصاری از وی روایت دارد. ( الانساب سمعانی ).
قایمی. [ ی ِ ] ( اِخ ) ( قائمی ) عفیف. وی به کارهای نیکو و شنیدن حدیث رغبتی فراوان داشت. از خراسان به عنوان رسالت با امام ابواسحاق شیرازی خارج گردید و از ابوالحسن احمدبن محمد بزاز وابوالقاسم علی بن احمد یسری و طبقه این دو حدیث شنید و گروهی از استادان و مشایخ ما از او حدیث شنیده اند. سمعانی گوید: گمان میبرم که وی در حدود سال 490 هَ. ق. یا پیش از آن وفات یافته. ( الانساب سمعانی ).
فرهنگ فارسی
عفیف. وی بکار های نیکو و شنیدن حدیث رغبتی فراوان داشت.
جمله سازی با قایمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 الهی بفضل خود قایمی و بشکر خود شکور، بعلم عارف نزدیکی و از وهمها همه دور.
💡 تا به خود قایمی بپوش و بخور ور بدو دایمی بدوزد و مدر
💡 اندر آن کاری که ثابت بودنیست قایمی ده نفس را که منثنیست
💡 این رقم زشتست طرح تازه ای بر صفحه کش وین بنا سستست قصر قایمی بنیاد کن
💡 آری آری مقتدایِ عارفان قایم بود قایمی امّا که باشد ذاتِ او قایم به ذات
💡 به خدایی که قایمست به ذات نه چو ما بلکه قایمی قیوم