لغت نامه دهخدا
فراق کشیدن. [ ف ِ / ف َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) تحمل جدایی کردن. هجران کشیدن:
غم زمانه خورم یا فراق یارکشم
به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم.سعدی.رجوع به فراق شود.
فراق کشیدن. [ ف ِ / ف َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) تحمل جدایی کردن. هجران کشیدن:
غم زمانه خورم یا فراق یارکشم
به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم.سعدی.رجوع به فراق شود.
( صفت ) تحمل جدایی کردن هجران کشیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو نیست رخصت اظهار داستان فراق کشیدن از دل پر درد آه بابت کیست