لغت نامه دهخدا
فراع. [ ف ِ ] ( ع اِ ) ج ِ فرع. ( منتهی الارب ). || ج ِ فرع، به معنی مجرای آب. ( از اقرب الموارد ). || ج ِ فرعة. ( منتهی الارب ). سر کوه و بلندیهای آن. ( اقرب الموارد ). رجوع به فرعة شود.
فراع. [ ف ِ ] ( ع اِ ) ج ِ فرع. ( منتهی الارب ). || ج ِ فرع، به معنی مجرای آب. ( از اقرب الموارد ). || ج ِ فرعة. ( منتهی الارب ). سر کوه و بلندیهای آن. ( اقرب الموارد ). رجوع به فرعة شود.
جمع فرع. سر کوه و بلندیهای آن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ساقی و دُرد را ایاغ آید همگی طی شود فراع آید