فاسخ
مترادفها
باطل، ملغی، منفسخ، بیاعتبار
متضادها
عقد، بستن
لغت نامه دهخدا
فاسخ. [ س ِ ] ( ع ص ) برگرداننده بیع و عزم. ( غیاث ). آنکه عقدی را بوسیله حق خیار بهم میزند. رجوع به فسخ شود. || شکننده. ( ناظم الاطباء ). || تباه و فاسد کننده. || تباه و فاسد شونده. ( غیاث ). رجوع به فسخ شود.
فاسخ. [ س ِ ] ( اِخ ) یکی از اعیاد یهود، و بصورت فصح نیز ضبط شده است.لفظ فصح تعریب فِسْخ عبرانی است. ( اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
یکی از عیاد یهود و به صورت فصح نیز ضبط شده است.
جمله سازی با فاسخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شرط انفساخ احتمالی عقد در آینده را شرط فاسخ گویند.
💡 وکیل شرکت اعلام کرد که به دلیل عدم رعایت بندهای قرارداد، حق فاسخ کردن توافقنامه را برای طرفین در اختیار گذاشته است.
💡 اگر یکی از طرفین قرارداد شرایط توافق شده را نقض کند، طرف مقابل میتواند به صورت قانونی درخواست فاسخ قرارداد را بدهد.
💡 مدیر عامل تصمیم گرفت که قرارداد همکاری با آن شرکت خارجی را به دلیل تأخیر در تحویل کالا، به طور کامل فاسخ کند.