غوزک

لغت نامه دهخدا

غوزک. [ زَ ] ( اِ مصغر ) غوز خرد. قوز کوچک. برآمدگی و خمیدگی کوچک. رجوع به غوز شود. || استخوان برآمده طرف علیای وحشی پای، و توسعاً دست. استخوان برآمده ساق پا. کَعب. اشتالنگ. شتالنگ. کوزک. ( فرهنگ سروری ). قوزک پا.
- غوزک پا؛ استخوان برآمده پای از طرف وحشی متصل به کف. کَعب.
- غوزک دست؛ استخوان برآمده دست در طرف وحشی زند اعلی چسبیده به کف.
- غوزک گلو؛ جوزک. برآمدگی حلقوم.
|| غوزه. غوزه پنبه. رجوع به غوزه شود.
غوزک. [ زَ] ( اِخ ) غوژک. غورک. رجوع به غوژک و پژ غورک شود.

فرهنگ عمید

= قوزک

فرهنگ فارسی

مصغرغوز، غوزکوچک، بر آمدگی کوچک، بر آمدگی استخوان مچ پا
( اسم ) ۱ - غوز خرد خمیدگی کوچک ۲ - زایده سطح داخلی انتهای تحتانی استخوان درشت نی و زایده سطح خارجی انتهای تحتانی استخوان نازک نی که اولی تشکیل غوزک داخلی را می دهد و دومی تشکیل غوزک خارجی را در پا می دهد قوزک.
یا غوژک و یا غورک

جمله سازی با غوزک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شرقی زد بر وی غوزک وی یکی دیگر یکی دیگر پیاپی

💡 به هر پی پای تا سر خره او رسیدی تا به غوزک بل به زانو

بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
ربع الخالی یعنی چه؟
ربع الخالی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز