صبح نخستین

لغت نامه دهخدا

صبح نخستین. [ ص ُ ح ِ ن ُ خ ُ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) صبح نخست. صبح اول. صبح کاذب. غطاط. دم گرگ. رجوع به صبح نخست شود:
آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان
صبح نخستین نمود روی به نظارگان.منوچهری.صبح نخستین چو نفس برزند
صبح دوم بانگ بر اختر زند.نظامی.

فرهنگ فارسی

صبح نخست صبح اول

جمله سازی با صبح نخستین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روز کز صبح نخستین نفسی کم می‌زد همچو واعظ به درازی نفس گشت مثل

💡 افتاد نور صبح نخستین به بسترم رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند

💡 مرا چو صبح نخستین زبان ببست فلک چگونه حال دل خویشتن کنم تقریر؟

💡 آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان صبح نخستین نمود روی به نظارگان

💡 از دور افق روشنی صبح نخستین قد کاد یلوح است بیائید بیائید

💡 جلوه صبح نخستین به زمانی نکشید نفسی تیره کند آینه دعوی را

برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز