شیروش

لغت نامه دهخدا

شیروش. [ شیرْ وَ ] ( ص مرکب ) شیرسان. شیرصفت. مانند شیر. شیروار. ( یادداشت مؤلف ). || شجاع. متهور. ( فرهنگ فارسی معین ):
زآن گرانمایه گهر کو هست از روی قیاس
پردلی باشد ازین شیروشی پرجگری.فرخی.رجوع به مترادفات کلمه شود.

فرهنگ عمید

۱. شیرمانند، مانند شیر.
۲. [مجاز] شجاع، دلیر.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - شیر مانند همچون شیر. ۲ - شجاع متهور.

جمله سازی با شیروش

💡 از این شیروش چشم بد دور باد بماناد جاوید و فیروز باد

💡 همیدون گر این شیروش مرد گرد جوان سرافراز با دستبرد

💡 چنین داد پاسخ بدو مرد باز که ای شیروش گرد گردن فراز

💡 به جنگ اندر آمد دد تیز چنگ پس و پشت آن شیروش گشت تنگ

💡 که تا شاه را زان دهد آگهی از این شیروش مرد با فرهی