زرتار. [ زَ ] ( ص مرکب ) چیزی که از تارهای زر ساخته باشند چون طره زرتار که بر گوشه دستار زنند. ( آنندراج ). دارای تارهای طلا. ( فرهنگ فارسی معین ):
مباش در پی زینت که طره زرتار
به فرق مرده دلان شمع بر مزاربود.صائب ( از آنندراج ). || زربفت. ( فرهنگ فارسی معین ). || که تار زرین دارد. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). تارهایی برنگ زر چون گیسوی زرتار و اشعه زرتار آفتاب و جز اینها:
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه نیلگون عماری.دهخدا.
ویژگی پارچه ای که تارهای زر در آن به کار برده باشند، پارچۀ زردوزی شده، زربفت، زری.
( صفت ) دارای تارهای طلا زربفت.
چیزی که از تار های زر ساخته باشند چون طره زرتار که بر گوشه دستار زنند زر بفت که تار زرین دارد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از ریاضت در گداز دل چو پا قایم کنی همچو شمعت هیچ باک از کسوت زرتار نیست
💡 مباش در پی زینت که طره زرتار به فرق مرده دلان شمع برمزاربود
💡 چنانکه نقره کند صبحدم مس شب را لباس تار تو زرتار میکند مهتاب
💡 طبع قاری چو عروسیست که دایم کوید شرب کو تافته کو اطلس زرتار کجاست
💡 ای اطلس زرتار غم عشق چه جنسی کاین دیبه بیرنگ بهر کارگهی نیست