زبون شدن
متضادها
ساکت شدن، کمحرف شدن
لغت نامه دهخدا
زبون شدن. [ زَ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) ( از چیزی ) عاجز شدن و ناتوان گشتن از آن چیز:
شاه بی شهر چون ستاند باج
شهر بی ده زبون شود ز خراج.اوحدی.- زبون شدن بدست چیزی یا کسی؛ مغلوب شدن. زمین خوردن پیش او:
دویست وپنجه وسه سال کرد عمر چو هود
بدست مرگ زبون شد در این سرای دودر.ناصرخسرو. || تسلیم گشتن. خود را تسلیم کردن و در اختیار دیگری قرار دادن:
وگر بر تو بر، دست یابد بخون
شوند این دلیران ترکان زبون.فردوسی.چاره کرباس چه بْوَد جان من
جز زبون رای آن غالب شدن.مولوی.رجوع به «زبون » و «زبونی » شود.
فرهنگ فارسی
عاجز شدن و ناتوان گشتن مغلوب شدن تسلیم گشتن
جمله سازی با زبون شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پیش عدو زبون شدن از میل مال و جاه خود را به ورطه خطر جان فکندن است