لغت نامه دهخدا
زبونکش. [ زَ ک ُ ] ( نف مرکب ) زیردست آزار. عاجزآزار. ( ناظم الاطباء ). مظلوم کش. پایمال کننده حق مظلوم:
گرچه در داوری زبونکش نیست
از حسابش کسی فرامش نیست.نظامی.این ده که حصار بیهشان است
اقطاع ده زبون کشان است.نظامی.
زبونکش. [ زَ ک ُ ] ( نف مرکب ) زیردست آزار. عاجزآزار. ( ناظم الاطباء ). مظلوم کش. پایمال کننده حق مظلوم:
گرچه در داوری زبونکش نیست
از حسابش کسی فرامش نیست.نظامی.این ده که حصار بیهشان است
اقطاع ده زبون کشان است.نظامی.
زیر دست آزار عاجز آزار مظلوم کش پایمال کننده حق مظلوم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرچه در داوری زبون کش نیست از حسابش کسی فرامش نیست
💡 سپهرا کینه جویی با منت چند به این آیین زبون کش بودنت چند
💡 هردم ز آسمان زبون کش رسد شکست همچون حباب خانه به سیلاب داده را