رای جستن

لغت نامه دهخدا

رای جستن. [ ج ُ ت َ ] ( مص مرکب ) استصواب. استشارت. نظر خواستن. مشورت خواستن. طلب اظهار نظر:
چو دارا در آن داوری رای جست
دل رایزن بود در رای سست.نظامی. || اظهار نظر کردن. اظهار عقیده کردن. بیان نظریه و عقیده کردن:
خلاف رای سلطان رای جستن
بخون خویش باشد دست شستن.سعدی.

فرهنگ فارسی

استصواب. استشارت. نظر خواستن. مشورت خواستن. طلب اظهار نظر.

جمله سازی با رای جستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خلاف رای سلطان رای جستن به خون خویش باشد دست شستن

💡 هم آن را که پیوستهٔ اوبدند گه رای جستن براو شدند