راهدانی
مترادفها
راهنمایی، هدایت، راهگشایی
متضادها
گمراه کردن
لغت نامه دهخدا
راهدانی. ( حامص مرکب )عمل راهدان. صفت راهدان. آشنایی براه. شناسایی بر طریق. شناخت طریق. || آشنایی براه و رسم و آداب. آگاهی داشتن از راه و رسم چیزی. دانستن راه.
جمله سازی با راهدانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وضع این را راهدانی کرده است کاو به سر کار راه آورده است
💡 بیرهان را حشر بیم فرست راهدانی به هر اقلیم فرست
💡 پاس انفاس است می گویند شرط راه عشق جان فدای راهدانی کین نفس را داشت پاس
💡 راهنمای کوهستان با تجربهای که داشت، در راهدانی گردشگران در مسیرهای پرشیب و ناامن، نقشی بسیار حیاتی و تعیینکننده در حفظ سلامت آنها ایفا کرد.
💡 او با استفاده از دانش عمیق خود در زمینه نجوم، در راهدانی مسافران در دل بیابانهای بیپایان، کمک بزرگی به نجات آنها کرد.
💡 بزرگان قوم با خرد و درایت خود، در راهدانی جوانان به سمت مسیرهای درست و اخلاقی، تلاش بسیار زیادی در طول سالیان انجام میدادند.