روانکاه

لغت نامه دهخدا

روانکاه. [ رَ ]( نف مرکب ) کاهنده روان. آنکه یا آنچه باعث کاهش و فرسایش روان باشد. کاری صعب که روح را کسل و آزرده وفرسوده کند. روان فرسا. جانکاه. جانگزا:
وز عون تو روید چو گیا لعل ز خاره
و آن زهر روانکاه شود نوش گواره.منوچهری.

فرهنگ عمید

آنچه باعث افسردگی و آزردگی روح می شود، امری سخت و دشوار که روح را کسل و آزرده می سازد، کاهندۀ روان، روان فرسا، جان کاه، جان گزا.

فرهنگ فارسی

کاهنده روان، روان فرسا، جانکاه، جانگزا، افسرده
کاهنده روان آنکه یا آنچه باعث کاهش و فرسایش روان باشد کاری صعب که روح را کسل و آزرده و فرسوده کند

جمله سازی با روانکاه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به نیرو روانکاه شیران منم به هر جنگ پشت دلیران منم

💡 یکی کهنه تیغی تو در دست من روانکاه و تن سوز و زشت اهرمن

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز