خوش منظر
لغت نامه دهخدا
خوش منظر. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ظَ ] ( ص مرکب ) خوب چهره. نیک سیما. نیکودیدار. ( ناظم الاطباء ). خوش نما. خوب دیدار. ( یادداشت مؤلف ). خوبروی:
که دریافتم حاتم نامجوی
هنرمند و خوش منظر و خوبروی.سعدی ( بوستان ).|| با منظره خوب. با چشم انداز نیکو. خوش منظره: و صباح از عکس جمال حورالعینش خوش منظر. ( ترجمه محاسن اصفهان ). ابوعلی محمد مردی فاضل بوده است و بغایت پرهیزگار و خوش محاوره و خوش منظر. ( تاریخ قم ).
فرهنگ عمید
۱. خوش سیما، زیبا.
۲. خوش نما، خوش منظره.
فرهنگ فارسی
( صفت ) نیک منظر خوب صورت نیکو چهره.
جمله سازی با خوش منظر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ساقیا چون چشم مستش جام می در گردش آر کان گل خوش منظر از طرف گلستان رخ نمود
💡 چو دولت تو خجسته لقا و خوش منظر نیامدست جوانی ز صلب عالم پیر
💡 « ای ساقی خوش منظر مست می نابم کن روی چو مهت بنمای بیهوش و خرابم کن»
💡 آن زلف مشَّوش وش اندر خم و تاب اولی وآن نرگس خوش منظر مخمور و خراب اولی
💡 از عالم بالا نظر ثابت و سیار یکسر همه محو رخ خوش منظر صبح است
💡 مرگ آینهست و حسنت در آینه درآمد آیینه بربگوید خوش منظر است مردن