لغت نامه دهخدا
خش خش. [ خ ِ خ ِ] ( اِ صوت ) حکایت صوت جامه آهاردار گاه رفتن یا جنبیدن صاحب آن و امثال آن. بانگ جامه نو و بانگ کاغذو جز آن. خشت خشت. ( یادداشت بخط مؤلف ):
از آنسو خشخش مخفی ازینسو شق شق مدفون
شنو این رمز از قاری سؤال است آن جواب است این.نظام قاری.آواز رفتن مار در سقف یا میان کزل و کاه. ( یادداشت بخط مؤلف ): و خشخش رفتن او [افعی ] همچون خشخش درختان بود که باد بر وی بزد. ( از ذخیره خوارزمشاهی ).