خوش کلام

لغت نامه دهخدا

خوش کلام. [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ ] ( ص مرکب ) خوش سخن. خوش گفتار. طرف الحدیث. مقابل بدکلام:
فرخی هندی غلامی از قهستانی بخواست
سی غلام ترک دادش خوش لقا و خوش کلام.سوزنی.خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو.حافظ.

فرهنگ عمید

= خوش سخن

فرهنگ فارسی

( صفت ) شیرین سخن خوش بیان.

جمله سازی با خوش کلام

💡 کای خوش کلام طوطی بستان معرفت وی شوخ لهجه بلبل گلزار روزگار

💡 این آن غزل که اوحدی خوش کلام گفت ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه

💡 صد طوطی خوش کلام اگر هست خوبیش چو عندلیب ما نیست

💡 زبدة الاخوان فصیح خوش کلام صاحب نظم و مقالات فصیح

💡 پادشاهی خوش کلام و ساده پوش سخت کوش و نرم خوی و گرم جوش

💡 فغان ز طبع تو عرفی، غلط نمی رفتند سخنوران چو تو را خوش کلام می گفتند