لغت نامه دهخدا
خامان. ( اِ ) ج ِ خام. ناپختگان. کسانی که کار از روی بصیرت نکنند:
در سپس این و آن شدند گروهی
بی خردان جهان و ناکس خامان.ناصرخسرو.
خامان. ( معرب، اِ ) بید مصری. ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 374 ). رجوع به خاماروان شود.
خامان. ( اِ ) ج ِ خام. ناپختگان. کسانی که کار از روی بصیرت نکنند:
در سپس این و آن شدند گروهی
بی خردان جهان و ناکس خامان.ناصرخسرو.
خامان. ( معرب، اِ ) بید مصری. ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 374 ). رجوع به خاماروان شود.
بید مصری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پخته می گردد دل خامان ز درد و داغ عشق آفتاب این ثمرها روی آتشناک اوست
💡 مکن ز بستگی کار، شکوه چون خامان که صبر غنچه گل را گرهگشا کرده است
💡 از طعنه خامان نشود کند طبیعت کی آتش سوزنده به دامان بنشیند
💡 خراباتی که رندان را مقام است برو صوفی که خامان را حرام است
💡 زهاد ریایی را انکار بود از می بر گردن این خامان خامی دو سه میباید
💡 همصحبتان پخته طلب کن که چون کباب جز سوختن ز صحبت خامان نمیرسد