دامن فشان

لغت نامه دهخدا

دامن فشان. [ م َ ف ِ ] ( نف مرکب ) که دامن افشاند. که دامن فشاند. رجوع به دامن فشاندن و دامن افشاندن شود. || مجازاً فروتن. متواضع:
کف پرآبله ای بیش نیست ابر بهار
نظر به همت دامن فشان درویشی.صائب. || که ترک گوید. که اعتنا نکند. که دوری کند که اعراض کند.
- دامن فشان گردیدن بر؛ تواضع نمودن. تمکین کردن. فروتنی و خضوع نمودن:
اگر نام پیدا کند یا نشان
بر آن گفته گردند دامن فشان.نظامی.

فرهنگ عمید

=دامن افشان

فرهنگ فارسی

که دامن افشاند

جمله سازی با دامن فشان

💡 برق فنا کجاست که از مشت خار من دامن فشان گذشت بهاری که داشتم

💡 کف پرآبله ای بیش نیست ابر بهار نظر به همت دامن فشان درویشی

💡 شبی چون جِیب صبح، آبستن نور چو خور دامن فشان بر شمع کافور

💡 می رود چون موج از آب گهر دامن فشان دیده ما جای آن سرو خرامان کی شود؟

💡 در بغل چون صبح، چاک بی رفویی بیش نیست گر لباس هستی دامن فشان داریم ما

💡 توانگر زان فقیر آزرده جان شد به کبر از پهلویش دامن فشان شد

ناشی یعنی چه؟
ناشی یعنی چه؟
دمق یعنی چه؟
دمق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز