لغت نامه دهخدا
خوش قیافه. [ خوَش ْ/ خُش ْ ف َ / ف ِ ] ( ص مرکب ) خوش ترکیب. خوش صورت و بدن. خوش هیکل. نیکودیدار. زیبااندام. مقابل بدقیافه.
خوش قیافه. [ خوَش ْ/ خُش ْ ف َ / ف ِ ] ( ص مرکب ) خوش ترکیب. خوش صورت و بدن. خوش هیکل. نیکودیدار. زیبااندام. مقابل بدقیافه.
دارای چهرۀ زیبا.
( صفت ) ۱ - زیبا چهره زیبا روی. ۲ - زیبا اندام خوش هیکل.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس از آشنایی ایان و الیزه، الیزه رفتارهای بچگانه ایان را به مسخره میگیرد. ایان از نظر مالی وضع خوبی دارد و الیزه به اون میگوید لیزا (دوست ایان) فقط برای بدست آوردن ثروتش او را تحمل میکند؛ و همچنین الیزه از عشق ماندگارش به علی برای ایان تعریف میکند. الیزه اکنون به خاطر خواسته پدرش با دکتر فیضل ارتباط دارد. در شب آشنایی ایان و الیزه ان دو شرط میبندند که همراه چه کسی خوش قیافه تر است. شب بعد، قراری چهار نفری ترتیب داده میشود و الیزه به لیزا بهطور نسبتاً غیر مستقیم لقب پولپرست را نسبت میدهد. لیزا ناراحت میشود.
💡 دانکن در پی یک حادثه نادر رانندگی اتفاق افتاد. در ۱۴ سپتامبر ۱۹۲۷ دانکن سوار اتومبیل روباز بنوا فلاشتو، یک مکانیک خوش قیافه ایتالیایی- فرانسوی، بود. او یک شال بلند ابریشمی دور گردنش داشت که از دوستش ماریا دِستی هدیه گرفته بود. روی شال توسط رومن شالکوف، هنرمند روسی تبار با دست نقاشی شده بود.