ذبابی
لغت نامه دهخدا
ذبابی. [ ذُ بی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به ذُباب. ذبابی، یا زمرد ذبابی؛ زمردی باشد سبز و آبدار و شفّاف و در غایت طراوت و خوشرنگی بی آنکه مایل برنگی دیگر بود. شبیه به رنگ مگس سبز که گاهگاه در میان گیاهان بود. ( از جواهرنامه ).
ذبابی. [ ذُ بی ی ] ( ع اِ ) برآمدگی و نُتُوّ طبقه عنکبوتیه ( در چشم ) از جراحت و جز آن.
فرهنگ فارسی
بر آمدگی و نثو طبقه عنکبوتیه از جراحت و جز آن.
جمله سازی با ذبابی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کی از طنین ذبابی پلنگ راست زیان کی از حنین حبابی نهنگ راست حذر
💡 برازی این را خوشتر ز دستهٔ سوری ذبابی آن را بهتر ز بستهٔ شکر
💡 هستی خرد محو هستی کن که هستیها از اوست رفت چون هست ذبابی هستی عنقاستی
💡 دریا شود از تفّ حسام تو چنان خشک کز ساحت او بال ذبابی نشود تر