لغت نامه دهخدا
داغ کرده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نعت مفعولی از داغ کردن: ملهوز؛ داغ کرده بر تندی بناگوش.( منتهی الارب ). || بنده. غلام:
دشمنش داغ کرده زحل است
از سعادت چه رونقش دانند.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 486 ).
داغ کرده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نعت مفعولی از داغ کردن: ملهوز؛ داغ کرده بر تندی بناگوش.( منتهی الارب ). || بنده. غلام:
دشمنش داغ کرده زحل است
از سعادت چه رونقش دانند.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 486 ).
نعت مغعولی از داغ کردن
💡 دل را که حرف سوختگان داغ کرده بود می رفت تا بر آتش ایشان کباب شد
💡 آسمان در زمان نمرودش داغ کرده به نار ابراهیم
💡 عالم سیه به دیده اش از داغ کرده اند تا یک قدح به لاله می ناب داده اند
💡 سرگرم مهر شد دل چرخ ستیزه خو چندان که داغ کرده جبین ستاره را
💡 بنقش سیرت او مهر کرده شد معنی بنام مدحت او داغ کرده شد اشعار