لغت نامه دهخدا
صاحب افسر. [ ح ِ اَ س َ ] ( ص مرکب ) تاجدار:
قامت صاحب افسران حلقه افسری شده
برده سجود افسرش با همه صاحب افسری.خاقانی.
صاحب افسر. [ ح ِ اَ س َ ] ( ص مرکب ) تاجدار:
قامت صاحب افسران حلقه افسری شده
برده سجود افسرش با همه صاحب افسری.خاقانی.
صاحب تاج، دارای افسر، تاجدار.
* صاحب افسر گردون: [قدیمی، مجاز] حضرت عیسی.
( صفت ) دارنده تاج تاجدار. یا صاحب افسر گردون. عیسی ع.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا توانی از غبار بیکسی سر برمتاب گوهر از گرد یتیمی صاحب افسر بود
💡 باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند شاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
💡 قبله اسلام صاحب افسر ملک یقین پیشوای شرع احمد مقتدای راستین
💡 ازین تخت است گردون صاحب افسر فلک را پایهاش تاج است بر سر
💡 هیچکس ایمن ز کید دهر دونپرور نشد هیچ سر در دار دنیا صاحب افسر نشد
💡 جمعی ز غنا صاحب افسر باشند یک دسته ز فقر خاک بر سر باشند