جان شکار

لغت نامه دهخدا

جان شکار. [ ش ِ ] ( نف مرکب ) شکارکننده جان. گیرنده جان. جان شکر. ( فرهنگ ضیاء ): زلفش کمند دلبند و غمزه اش ناوک جان شکار. ( سندبادنامه ص 237 ).
نبود شگفت اگر ملک الموت خوانمش
از بسکه هست چون ملک الموت جان شکار.قاآنی ( از فرهنگ ضیاء ).|| ( اِخ ) عزرائیل. ( فرهنگ ضیاء ). و رجوع به جان شکر شود.

فرهنگ عمید

۱. شکارکنندۀ جان، گیرندۀ جان، جان ستان: نَبْوَد شگفت اگر ملک الموت خوانمش / ازبس که هست چون ملک الموت جان شکار (قاآنی: ۳۷۹ ).
۲. عزرائیل. = جان شکر

فرهنگ فارسی

شکار کننده جان

جمله سازی با جان شکار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای زده راه دین من، شاهد دل نشین من چشم تو در کمین من، غمزهٔ جان شکار هم

💡 غمزه تو جان شکار طره تو دل شکن فتنه ملکی و دین آفت جانی و تن

💡 کی برم ازچشم و زلفت دین و دل کاندر رهند ترککان جان شکار و جادوان سحرگر

💡 اگر به هیچ نمی‌ارزم از زبون کشیم به دست چشم سیه مست جان شکار مده

💡 شکار وی نبود غیر صید جان آری نکو نباشد جز جان شکار آتش‌ و آب

💡 بی‌روح پیکری است‌ گه جنگ جان شکار بی‌دود آتشی است گه رزم پرشرار

ریحانه یعنی چه؟
ریحانه یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز