لغت نامه دهخدا
فات. ( اِ )سرنوشت. تقدیر. || مرگ: فات یافتن؛ مردن.( ناظم الاطباء ). || ( ع اِ ) نام گیاهی یا دارویی. ( اقرب الموارد ).
فات. [ فات ت ] ( ع ص ) کوبنده و ریزریزکننده. ( ناظم الاطباء ).
فات. ( اِ )سرنوشت. تقدیر. || مرگ: فات یافتن؛ مردن.( ناظم الاطباء ). || ( ع اِ ) نام گیاهی یا دارویی. ( اقرب الموارد ).
فات. [ فات ت ] ( ع ص ) کوبنده و ریزریزکننده. ( ناظم الاطباء ).
کوبنده و ریز ریز کننده.
[ویکی الکتاب] فآت. معنی فِئَةٌ: جماعتی - گروهی
ریشه کلمه:
اتی (۵۵۳ بار)ف (۲۹۹۹ بار)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه بر مستقبلش امید و وحشت نه بر ما فات او را خوف و حسرت
💡 «وَ إِذا رَأَی الَّذِینَ ظَلَمُوا الْعَذابَ» ای و اذا عاین الذین کفروا عذاب اللَّه، «فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ» بالعذر، «وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ» ای و لا هم یؤخرون لانّه فات وقت التّوبة و بقی وقت الجزاء علی الاعمال.
💡 بس که گفتی دریغ بر ما فات یا دروغ از برای ما هو آت
💡 چو لا تاسو علی ما فات گفتهست نمیارزد به رنج دام دانه
💡 و ان اردت قری قوم تسامر هم فات القبور فمافی الحی من رجل