صافی دل

لغت نامه دهخدا

صافی دل. [ دِ ] ( ص مرکب ) ساده دل. صافی ضمیر. روشن دل. بی کینه. بی حقد. || صاف. صافی. روشن:
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل
براستی طلب آزادگی ز سرو چمن.حافظ.

فرهنگ عمید

۱. پاک دل، ساده دل، بی کینه.
۲. (صفت ) صاف و روشن: طریق صدق بیاموز از آب صافی دل / به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن (حافظ: ۱۰۲۰ ).

فرهنگ فارسی

ساده دل

جمله سازی با صافی دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کدام جلوه‌ که محتاج صافی دل نیست به هرچه می‌نگری شرمسار آینه است

💡 ایا سردار صاحب عدل صایب رای صافی دل که دریای صفاتت موجهای بی کران دارد

💡 نا صافی دل بیخبر از وهم و گمان بود تمثال بر آیینه ما بست زدودن

💡 می کند گل ز جبین، تیرگی و صافی دل در کدو هر چه نهفته است، ز ساغر پیداست

💡 با جام می نشین که درین دور بی ثبات صافی دل بدست نیاید چو جام می

💡 جوش دانش اقتضای صافی دل می‌کند خانهٔ آیینه را جاروب زلف جوهر است

کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز