لغت نامه دهخدا
لابدی. [ ب ُدْ دی ] ( حامص مرکب ) لاعلاجی. ناچاری. بی چارگی. ضرورت. ناگزیری. آنچه که بالضروره باشد و از آن چاره نبود. ( غیاث ).
لابدی. [ ب ُدْ دی ] ( حامص مرکب ) لاعلاجی. ناچاری. بی چارگی. ضرورت. ناگزیری. آنچه که بالضروره باشد و از آن چاره نبود. ( غیاث ).
لاعلاجی ناچاری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این خموشی را غنیمت دان که گر از لابدی در سخن آیم بسی همچون تو را خامش کنم