لغت نامه دهخدا
ضائع. [ ءِ ] ( ع ص ) رجوع به ضایع شود.
ضائع. [ ءِ ] ( اِخ ) ابن الضائع. از نحویان مغرب است.
ضائع. [ ءِ ] ( ع ص ) رجوع به ضایع شود.
ضائع. [ ءِ ] ( اِخ ) ابن الضائع. از نحویان مغرب است.
۱ - تباه تلف. ۲ - بی فایده بیهوده بیثمر. ۳ - فرو گذاشته بی تیمار که کسی در فکر وی نباشد. ۴ - مهمل بیکار. ۵ - گم ۶ - گندیده ( تخم مرغ و مانند آن )
ابن الضائع از نحویان مغرب است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اما اگر از این درجه کم باشد نشاید بدو سیم ضائع کردن و به شعر او التفات نمودن خاصه که پیر بود و در این باب تفحص کردهام در کل عالم از شاعر پیر بدتر نیافتهام و هیچ سیم ضائعتر از آن نیست که به وی دهند، ناجوانمردی که به پنجاه سال ندانسته باشد که آنچه من همی گویم بد است کی بخواهد دانستن؟
💡 گلی نشکفت ازین خرم بهارم که ضائع گشت روز و روزگارم
💡 سهر العیون لغیر وجهک ضائع و بکاؤهن لغیر فقدک باطل