زبان گیری

مترادف‌ها

شهرت یافتن، معروف شدن، زبانزد شدن

متضادها

لکنت، کم‌گویی

لغت نامه دهخدا

زبان گیری. [ زَ ] ( حامص مرکب ) یکی را از لشکر غنیم گیر آوردن تا کیفیت و کمیت غنیم ازو دریابند و آن شخص بگیر آمده را زبان گیر گویند. ( آنندراج ). گرفتن کسی از لشکر غنیم برای تحقیق از حال آنها. ( فرهنگ نظام ). کسی را از فوج دشمن بدست آوردن و استفسار حال فوج از وی نمودن. ( ارمغان آصفی ج 2 ص 7 ). رجوع به زبان گیر و زبان گرفتن شود.

فرهنگ معین

( ~. ) (مص ل. ) جاسوسی.

فرهنگ عمید

تحقیق و بازپرسی از افراد دستگیرشده دربارۀ تعداد و ساز و برگ و نقشه های جنگی دشمن.

جمله سازی با زبان گیری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 و گفت: ذکر حق تعالی به دل فراگیر و دنیا را به دست، چنان مباش که ذکر را بر زبان گیری و دنیا را به دل.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران