لغت نامه دهخدا
قباپوش. [ ق َ ] ( نف مرکب ) پوشنده قبا:
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که از محبت رویش هزار جامه قباست.سعدی ( بدایع ).من ماه ندیده ام کله دار
من سرو ندیده ام قباپوش.سعدی.نگاری چابکی شنگی کله دار
ظریفی مهوشی ترکی قباپوش.حافظ.
قباپوش. [ ق َ ] ( نف مرکب ) پوشنده قبا:
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که از محبت رویش هزار جامه قباست.سعدی ( بدایع ).من ماه ندیده ام کله دار
من سرو ندیده ام قباپوش.سعدی.نگاری چابکی شنگی کله دار
ظریفی مهوشی ترکی قباپوش.حافظ.
کسی که قبا بر تن کند، پوشندۀ قبا.
( صفت ) پوشنده قبا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بتخانه نمک زان لب چون نوش گرفت بت کام از آن سرو قباپوش گرفت
💡 چون بخیال آیدم سرو قباپوش خویش آورم از شوق او دست در آغوش خویش
💡 منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا
💡 مشتاق کو ز سرو قباپوش او مرا بختی که چون قبال کشمش تنگ در بغل
💡 اهلی گرفته ره به در پیر خرقه پوش ما رو بدان جوان قباپوش کرده ایم
💡 خیاط وفا در ره آن سرو قباپوش هر جامه که بر قامت ما دوخت دریدیم