لغت نامه دهخدا
عجایز. [ ع َ ی ِ ] ( ع ص، اِ ) عجائز. پیره زنان: و مال ایتام و عجایز چون شیر مادر حلال دانند. ( مجالس سعدی ص 26 ). رجوع به عجائز شود.
عجایز. [ ع َ ی ِ ] ( ع ص، اِ ) عجائز. پیره زنان: و مال ایتام و عجایز چون شیر مادر حلال دانند. ( مجالس سعدی ص 26 ). رجوع به عجائز شود.
= عجوزه
جمع عجوز
( صفت ) ۱ - زن پیر پیرزن زن کلانسال جمع عجائز ( عجایز ). ۲ - بردالعجوز.
💡 چوشد مردانه نزد آن عجایز ندا در داد برهل من مبارز
💡 مرد حال دل خود پیش عجایز نبرد باید این شکوه بنزد شه مردان آورد
💡 هم در آخر عجز خود را او بدید مرده شد دین عجایز را گزید