عاس

لغت نامه دهخدا

عاس. [ عاس س ] ( ع ص، اِ ) شبگردنده گرد شهر. ( منتهی الارب ). پاسبان. ج، عَسَس و عَسیس. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
عاس. ( اِخ ) بطنی است از آل عمران از آل کثیر.یکی از قبائل حضرموت. ( معجم قبائل العرب ج 2 ص 701 ).

فرهنگ فارسی

شبگرد، گزمه، پاسبان، عسس وعسیس جمع
بطنی است از آل عمران از آل کثیر یکی از قبائل حضر موت.

جمله سازی با عاس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فرو جست عاس از کمینگه چو شیر فرو بست دست کو شیرگیر

💡 جهانجوی عاس آمد آن شیر زوش یکی هدیه دارد پی شه بدوش

💡 بدی پیش یل عاس خنجر گذار کزو دخت شه کرده بد خواستار

💡 کشنده منم عاس را پای دار چو دیدم ترا بسته ای شهریار

💡 به زندان مهراج کردش به بند جهان جوی را عاس ناارجمند

💡 بدو عاس گفت ای شه نامدار مخور غم دل خویش رنجه مدار

فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز