جادونژاد

لغت نامه دهخدا

جادونژاد. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) منسوب به جادوگر. آنکه از نسل جادو باشد. جادونسب. و رجوع به جادو شود:
من از تخمه ایرج پاک زاد
وی از تخمه تور جادونژاد.دقیقی.چو شب تیره شدداروئی خورد زن
بیفتاد از او بچه اهرمن
دو بچه چنان چون بود دیوزاد
چو باشد خود از دیو جادونژاد.فردوسی.رجوع به جادونسب شود.

فرهنگ عمید

کسی که نسبش به جادوگر برسد، جادونسب.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه از نژاد جادو باشدجادو نسب.

جمله سازی با جادونژاد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدو گفت پیریست جادونژاد کزو شد گرفتار قلواد راد

💡 به همراه طلاج جادونژاد نشان تو جوید مر آن بدنژاد

💡 بویژه چو طلاج جادونژاد دلش پر ز آتش سرش پر زباد

شکوه کردن یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز