جا شدن
مترادفها
جای گرفتن، مستقر شدن، جا افتادن
متضادها
بیرون ماندن، جا نگرفتن
لغت نامه دهخدا
جاشدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) جای گرفتن. مستقر گردیدن. جای گزین شدن.
فرهنگ فارسی
جای گرفتن
جمله سازی با جا شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به بحر و به خشکی به هر جا شدن بدین مر تو را فال باید زدن
💡 که چون ملک ایرانم آمد به دست نخواهم به یک جا شدن پای بست
💡 پس از ساعتها تلاش و تلاش، بالاخره قطعه کوچک موتور در جای مناسب خود جا شد و دستگاه دوباره با قدرت شروع به کار کرد.
💡 آن همه کتاب و نوشتههای قدیمی را سعی کردیم در کمد کوچک اتاق بچینیم تا بالاخره همه آنها به شکلی منظم جا شدند.
💡 با وجود تلاشهای زیاد برای تغییر نگرش جامعه، هنوز بسیاری از عقاید قدیمی در ذهن مردم به راحتی جا نمیشوند و تغییر نمیکنند.