لغت نامه دهخدا
تابان کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جلا دادن. درخشان ساختن. نورانی ساختن. روشن کردن. تزلیخ. ( منتهی الارب ):
گفت در گوش گل و خندانش کرد
گفت با لعل خوش و تابانش کرد.مولوی.
تابان کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جلا دادن. درخشان ساختن. نورانی ساختن. روشن کردن. تزلیخ. ( منتهی الارب ):
گفت در گوش گل و خندانش کرد
گفت با لعل خوش و تابانش کرد.مولوی.
( مصدر ) درخشان ساختن نورانی کردن روشن کردن.
💡 عقل را با عشق عالمسوز گردیدن طرف موم را سر پنجه با خورشید تابان کردن است