لغت نامه دهخدا
تاب و تب. [ ب ُت َ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) رنج و سوز. سوز و گداز.
تاب و تب. [ ب ُت َ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) رنج و سوز. سوز و گداز.
( اسم ) رنج و سوز سوز و گذاز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 باد خصمت زآتش قهر خدا در تاب و تب بر فراز چرخ تا دایم بتاب است آفتاب
💡 نیست تو را ذرهای شمع صفت تاب و تب هست به پهلوی تو بستر عیش و طرب
💡 ماند ز تاب و تب بدل زار من چراغ گویا که دیده است رخ یار من چراغ
💡 هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد سزاش تاب و تب روزگار بیماریست
💡 نفس ای دل، قرین تاب و تب است عجز بالذات، مهر ما به لب است
💡 هر شب به تو با عشق و طرب میگذرد بر من زغمت به تاب و تب میگذرد