لغت نامه دهخدا
جان سختی.[ س َ ] ( حامص مرکب ) دیرمیری. رجوع به جان سخت شود.
جان سختی.[ س َ ] ( حامص مرکب ) دیرمیری. رجوع به جان سخت شود.
( ~. ) (حامص. ) استقامت در مشقات.
۱- عمل جان سخت. ۲- دیر میری. ۳- استقامت در مشقات. ۴- ممسکی لئامت.
{hardiness} [اعتیاد] توانایی شخص در سازگاری با تغییرات غیرمنتظره در زندگی روزمره و مهار آنها
استقامت در مشقات.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جان سختی دلم را بیداد می شناسد قدر ستم کشان را فرهاد می شناسد
💡 آوردم از مو قلم چون شرح ضعف تن کنم ور ز جان سختی نویسم خامه از آهن کنم
💡 چون ز فرهاد نگیرم سند جان سختی؟ من که از تاب غمم کوه کمر می بازد
💡 شد بیستون حوصله جان سختی خمار فرهاد برق تیشه می دیر می رسد
💡 قبول عشق چون فرهاد هر کس را کمر بندد ز جان سختی کند دندانه تیغ کوهساران را
💡 همچو آتش داردم ایام در زندان سنگ می توان گفتن ز جان سختی تنم را کان سنگ