بیدادگری

لغت نامه دهخدا

بیدادگری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) بیدادی. ظلم و تعدی و ستم و زبردستی و بی قانونی. ( ناظم الاطباء ). ظلم. ستم. تعدی. مقابل دادگری:
دل من خواهی و اندوه دل من نبری
اینت بیرحمی و بیمهری و بیدادگری.فرخی.این چه بی شرمی و بی باکی و بیدادگریست
جای آن است که باید بشما بر بگریست.منوچهری.منی در خویشتن آورد و بزرگ منشی و بیدادگری پیشه کرد. ( نوروزنامه ).
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری عادت دیرینه تست.خیام.چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نه ای هندوی غارتگری.نظامی.

فرهنگ عمید

۱. ظلم، ستم، تعدی.
۲. بی قانونی.

فرهنگ فارسی

ظلم ستم تعدی مقابل دادگری.

جمله سازی با بیدادگری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هرگز نبود شکوه ز بیداد سپهرش هر کس چو تو بیدادگری داشته باشد

💡 ای چرخ فلک خرابی از کینهٔ توست بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست

💡 دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگیردت چو در من نگری

💡 دل با همه بی‌رحمی و بیدادگری آید بر من نشیند و زارگری

💡 ای داد که آسمان ز بیدادگری با اینهمه داد ما به ما داد نداد

💡 سیل آشوب، روان گشت به کاشانه ما سوخت از آتش بیدادگری خانه ما

رگبار یعنی چه؟
رگبار یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز