بغا

واژهٔ بُغا در منابع کهن فارسی به‌عنوان نامی برای حیز و پشت‌پایی آمده است و در برابر آن، در زبان عربی واژهٔ مُخَنَّث به‌کار رفته است. این معنا در آثاری چون برهان قاطع، انجمن‌آرا و آنندراج ذکر شده و فرهنگ‌هایی مانند صحاح نیز حیز را هم‌معنای آن دانسته‌اند. در برخی منابع تصریح شده است که هرچند این واژه در تداول فارسی رایج بوده، اما پس از بررسی و تتبع روشن می‌شود که اصل آن عربی است و سپس به زبان فارسی راه یافته است.

در فرهنگ‌های دیگر، از جمله غیاث و حاشیهٔ فرهنگ اسدی، بُغا هم‌ارز هیز و مخنث دانسته شده است. همچنین در آثاری مانند هفت قلزم و رشیدی، حیز به‌عنوان واژه‌ای معرفی شده که در عربی با عنوان مخنث شناخته می‌شود. در برخی توضیحات زبان‌شناختی آمده است که در زبان پهلوی، حرف «حاء» کمتر به‌کار می‌رفته و به‌جای آن صورت‌های دیگری رواج داشته است؛ ازاین‌رو، واژه‌هایی مانند «دول» نیز در متون کهن برای اشاره به همین مفهوم دیده می‌شود و حتی به‌طور خاص به «دولِ گرمابه‌بان» اشاره شده که آن را «هیز» می‌نامیده‌اند.

در مجموع، بُغا در متون فارسی کهن به شخصی اطلاق می‌شده که ویژگی‌های او با مفاهیمی چون «هیز»، «حیز»، «مخنث» و «پشت‌پایی» توصیف می‌شده است. در توضیحی دیگر آمده است که این لفظ در اصلِ عربیِ خود به معنای زنا به‌کار رفته، اما شاعران و نویسندگان فارسی آن را در معنای «هیز» و با دلالت بر ویژگی‌های رفتاری و هویتی خاص استعمال کرده‌اند. بدین‌سان، سیر کاربرد این واژه نشان‌دهندهٔ جابه‌جایی معنایی آن از اصل عربی به کاربرد اصطلاحی در زبان و ادبیات فارسی است.

لغت نامه دهخدا

بغا. [ ب َ ] ( اِ ) حیز وپشت پایی را گویند و بعربی مخنث خوانند. ( برهان ) ( ازانجمن آرا ) ( از آنندراج ). حیز. ( صحاح ). حیز و مخنث باشد، اما بعد از تتبع ظاهر شد که این لفظ عربی است.( سروری ). هیز مخنث. ( غیاث ) ( از اوبهی ). مخنث. حیز. هیز. ( حاشیه فرهنگ اسدی نسخه خطی نخجوانی ). حیز راگویند که بعربی مخنث خوانند. ( هفت قلزم ) ( از رشیدی ). هیز مخنث را و بغا را گویند و حیز نیز گویند اما بزبان پهلوی حرف حاء کم آید و بزبان پهلوی دول را. ( دول گرمابه بان را ) هیز گویند. ( نسخه ای از لغت فرس اسدی بنقل از حاشیه لغت فرس چ اقبال ذیل هیز ). آدم کونی که نامهای دیگرش هیز و مخنث و پشت پایی است. لفظ مذکور در عربی بمعنی زناء است و شعرای فارسی آنرا در معنی هیز استعمال کرده اند. ( فرهنگ نظام ):
دربان تو ای خواجه مرا دوش بغا گفت
تنها نه مرا گفت، مرا گفت و ترا گفت
گفتا شعرا جمله بغا باشند آنگه
بیتی دو سه برخواند که این خواجه ما گفت.
قطران ( از صحاح و سروری ) ( رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( فرهنگ نظام ).
زن گفت این مسلمان در کون همی برد
این... مرده ریک و بدانم بغا بود.سوزنی ( از انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( فرهنگ نظام ).هر که در کون هلد بغا باشد
ورمزکی شهر ما باشد.کمال اسماعیل ( از انجمن را ) ( آنندراج ) ( سروری و فرهنگ نظام ).
بغا. [ ب َ ] ( اِ ) روسپی و زناکار و کودک رسوا. ( ناظم الاطباء ):
وگر اجل به امیر اجل نیز رسد
چرا کنی تو بغا دست پیش او ببغل.ناصرخسرو.گرچنین است پس بود در خور
بند شاعر چو او بغا باشد.مسعودسعد ( دیوان چ 1 ص 109 ).کنج دهان بغا نشیب کند آب
از صفت کیر او چو سازم گفتار.سوزنی.شاگرد کل جوهریند اینهمه در حرص
ز استاد قوی تر شده این خام بغایان.سوزنی.آن خر بغا که از شره منگیا گری
یک... به دو مجاهر کردی گرو به منگ.سوزنی.زندان نه همی دزد و بغا را بند است
آنان را بند و دیگران را پند است.سحابی.

فرهنگ معین

(بَ ) (ص. ) ۱ - مخنّث، هیز. ۲ - روسپی.

فرهنگ عمید

۱. مخنث، هیز: دربان تو ای خواجه مرا دوش بغا گفت / تنها نه مرا گفت، مرا گفت و تو را گفت گفتا شعرا جمله بغا باشند، آن گه / بیتی دو سه برخواند که این خواجهٴ ما گفت (قطران تبریزی: مجمع الفرس: بغا ).
۲. روسپی.

فرهنگ فارسی

مخنث، هیز، روسپی
( صفت ) ۱- مخنث پشت پاییهیز. ۲- روسپی.
حیوانیکه حیوانات دیگر را فاسد کند

ویکی واژه

مخنّث، هیز.
روسپی.