لغت نامه دهخدا
بنوک. [ ب َ ] ( اِ ) گرمی از شعف و خوشحالی. || حرکت و گردش بطور چالاکی.( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ). || چلپاسه. بنوک کرم. ( ناظم الاطباء ).
بنوک. [ ب َ ] ( اِ ) گرمی از شعف و خوشحالی. || حرکت و گردش بطور چالاکی.( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ). || چلپاسه. بنوک کرم. ( ناظم الاطباء ).
گرمی از شعف و خوشحالی. یا حرکت و گردش و بطور چالاکی. یا چلپاسه. بنوک کرم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نزدیک بود زخم درون به شود که یار آمد بنوک تیر نظرباز خست و رفت
💡 سوادچشم گزارد بنوک تیرنظر نیام تیغ زشریان خورد روان ادرار
💡 دلاوری که بیک پویه تکاور خویش بنوک نیزه زین برکند که قارن
💡 بنوک خامه ی صورت گشای کن فیکون که بست در شکن کاف تاب طره نون
💡 بنوک ناوک چشم تو هر که قربان شد ازو چه چشم توان داشتن رعایت کیش
💡 بریش همچو یکی خرس مرده ای تو در آب بنوک سبلت چو خار چفته بر سر تل