بیهشی

لغت نامه دهخدا

بیهشی. [ هَُ ] ( حامص مرکب ) بیهوشی. رجوع به هش و هوش و بیهش و بیهوشی شود. || بیخردی. بی رایی. بی تدبیری:
فرستاده شهریاران کشی
ز بیدانشی باشد و بیهشی.فردوسی. || مدهوشی. هوش ازدست دادگی. ازخودرفتگی:
فروبرده مستان سر از بیهشی
برآورده آواز خنیاگران.منوچهری.مبادا بهشیاری و بیهشی
کسی را ز فرمان او فرمشی.نظامی.چنان کان ددان در خروش آمدند
از آن بیهشی باز هوش آمدند.نظامی.از آن بیهشی چون بهوش آمدند
چه بود آنک ازو در خروش آمدند.نظامی.- خواب بیهشی؛ خواب غفلت و بیخبری:
چشمت از خواب بیهشی بگشا
خویشتن را بجوی و اندریاب.ناصرخسرو.- داروی بیهشی؛ دارویی که بدان مردم را بیهوش کنند:
کسی کو خورد داروی بیهشی
نباید گزیدن جز از خامشی.فردوسی.- قدح بیهشی؛ کنایه از قدح شراب:
آدمی هوشمند عیش نداند ز فکر
ساقی مجلس بیار آن قدح بیهشی.سعدی.رجوع به بیهوشی شود.

فرهنگ فارسی

بیهوشی. یا بیخردی. بی رایی بی تدبیری. یا مدهوشی.

جمله سازی با بیهشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حیرت اندر حیرت آمد این قصص بیهشی خاصگان اندر اخص

💡 شیخ را چون گاه غشیان آمدی بیهشی او به طغیان آمدی

💡 جز خط یار بر قلم ما نمی رود داروی بیهشی است غبار کتاب ما

💡 که گر مست شد بنده از بیهشی نمود اندران بیهشی سرکشی

💡 بودمی آگه ز منزلهای جان وقت خواب و بیهشی و امتحان

💡 یکی پاره از داروی بیهشی که رستم بتابد سر از سرکشی

اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز