بیخبری

لغت نامه دهخدا

بی خبری. [ خ َ ب َ ] ( حامص مرکب ) حالت بی خبر. رجوع به بی خبر و خبر شود.

فرهنگ فارسی

حالت بی خبر ٠

جمله سازی با بیخبری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از خود نشناسان مطلب دیده حق بین حق را چه شناسند ز خود بیخبری چند

💡 ساقی ز شراب عشق ما بیخبریم ورنه چه حد ماست که نام تو بریم

💡 طفلی از بیخبری ها ز لب بام افتاد سخنی بر لب هر کس که نسنجیده گذشت

💡 در مقامی‌ که خموشی نفسی‌ گرم نداشت بیدل از بیخبری قافله جو گردیدم

💡 آنکو خبری دارد در بیخبری کوشد در بیخبری کوشد هر کو خبری دارد

💡 از بلندی نظر بود نه از بیخبری همت صائب اگر پای به دولت می زد

قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز